![]() |
![]() |
|
| به نام تک نوازنده گیتار محبت |
|
یک چهار دیواری دارم و دو پنجره پنجره هایی که هر روز منتظرند شاید منتظر ما ! هر روز از یکی از این پنجرها به زمین نگاه میکنم و از دیگری به آسمان ! گاهی احساس می کنم آسمان به من لبخند می زند ... آسمانی که به چشمهایمان امید ، صبر و تحمل به دستهایمان قوت و انرژی و به جانمان آرامش می بخشد من اگر بتوانم همه را با عشق تقدیم به زمین می کنم زمینی که دوست دارم با دستهایم ، بتوانم و در آن بذری نو بکارم و با صبر و حوصله آبیاری کنم و علف های هرزش را همراه غمهایم بیرون بریزم زمینی که تمام عشق و محبتم را به آن هدیه می کنم و منتظر می مانم ! منتظر می مانم... حاصل آن همه می شود شاخه های گل گل های زیبایی برای تو... آن گاه آسمان و زمین از پشت پنجره های چهار دیواری ام به من لبخند می زنند و نوید می دهند که تو دیگر از چهار دیواری من دور نیستی ، امیدوارم ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 18:36 توسط یه رهگذر مث شما |
|
|
من از این رخوت بیخود ، نه گریان
و نه حتی به قدر سوزنی نالان
که بس ترسیده خندانم !
دل احمد، تنگ همان افسانه های کودکی مان است
که در آن ها بیارامیم دمی ، بی ترس از گرگی
چرا کآن جا بز زنگوله پا دارد هوای ما
هوای من ، هوای تو
هوای گرم مطبوعی که روح هیچ شیطان پلشتی نیز
نیارد عطرش آلودن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 21:45 توسط یه رهگذر مث شما |
|
|
عاشقت خواهم ماند....بي آنكه بداني دوستت خواهم داشت ... بي آنكه بگويم درد دل خواهم گفت...بي هيچ كلامي . گوش خواهم داد ....بي هيچ سخني . در آغوشت خواهم گريست...بي آنكه حس كني . در تو ذوب خواهم شد... بي هيچ حرارتي . اين گونه شايد احساس شوم ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم تیر 1386ساعت 16:45 توسط یه رهگذر مث شما |
|
عشق از ديدگاه ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 2:44 توسط یه رهگذر مث شما |
|
|
بااينكه چندي است مسلماني راازيادبرده ام اما از تو چه پنهان ! ديشب قرآن قديمي راازروي طاقچه بارها برداشتم بي بهانه بوسيدم و دوباره سر جايش گذاشتم دلم شور چيزي را نميزد ثانيه ها را با دانه هاي تسبيح رج مي كردم حتي وضو هم گرفتم ! رو به قبله یا نه ، رو به جايي كه يقين دارم خدا آنجا هم بود ركعتي نماز خواندم يادم نيست ! شايدهم كمي دعاكردم ! ساده بودم ، تو نبودي اما :
""باران رحمتت بود""
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 19:37 توسط یه رهگذر مث شما |
|
|
پیرمرد با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی ها نشسته بود
مقابل اودخترکی جوان قرار داشت که بی نهایت شیفته زیبایی و شکوه
دسته گل شده بود و لحظه ای از آن چشم بر نمی داشت
زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه،
پیرمرد از جا بر خواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و
گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده ای
آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم
که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال خواهد شد
دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از
اتوبوس پایین می رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی
دروازه آرامگاه آن سوی خیابان می رود ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:33 توسط یه رهگذر مث شما |
|
|
خدایا ، ازاین که همیشه به یادمون هستی از تو سپاسگذارم خدایا ، با این که بعضی از ما در جادهای زندگی قدمهایمان را سست برداشتیم
اما ، تو با اشاره ای باز از خواب غفلت بیدارمان کردی، ازت ممنونم
خدایا ، از این که هرگز بندگانت را فراموش نمی کنی
چه در سختی ها و چه در شادی ها به خود میبالم
می بالم که خدایی چون تو دارم ...
خدایا ممنونم از اینکه کمکمان کردی و درهای رحمتت را بر ما گشودی
هرگاه دلتنگ بودیم ، ما را صدا زدی و به ما فهماندی
که تنها فریاد رس دل نا امیدان تو هستی
خدایا همیشه در مسیر زندگی یار و یاورمان باش
خودت میدانی که به تو رسیدن چه سخت و از تو دور شدن چه آسان است
پس ای بزرگ از تو ملتمسانه خواهش می کنم
همیشه و همه وقت مواظب همه ی بندگانت باش
ممنونم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:11 توسط یه رهگذر مث شما |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 16:42 توسط یه رهگذر مث شما |
|
|
اگر داغ رسم قديم شقايق نبود اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپاي دقايق نبود اگر ذهن آيينه خالي نبود اگر عادت عابران بي خيالي نبود اگر گوش سنگين اين كوچه ها فقط يك نفس مي توانست طنين عبوري نسيمانه را به خاطرسپارد اگر آسمان مي توانست ، يكريز شبي چشمهاي درشت تو را جاي شبنم ببارد اگر رد پاي نگاه تورا باد و باران از اين كوچه ها آب و جارو نمي كرد اگر قلك كودكي لحظه ها را پس انداز مي كرد اگر آسمان سفره ي هفت رنگ دلش را براي كسي باز مي كرد و مي شد به امانت گلي را به دست زمين بسپريم و از آسمان پس بگيريم اگر خاك كافر نبود و روي حقيقت نمي ريخت اگر ساعت آسمان دور باطل نميزد اگر كوهها كر نبودند اگر آبها تر نبودند اگر باد مي ايستاد اگر حرفهاي دلم بي اگر بود اگر فرصت چشم من بيشتر بود اگر مي توانستم از خاك يك دسته لبخند پرپر بچينم تو را مي توانستم اي دور از دور يك بار ديگر ببينم! قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 16:42 توسط یه رهگذر مث شما |
|
|
کودک نجوا کرد:
خدایا با من حرف بزن!
مرغ دریایی آواز خواند، اما کودک نشنید؛
سپس کودک فریاد زد: خدایا با من حرف بزن!
رعد در آسمان پیچید، اما کودک گوش نداد؛
کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:
خدایا بگذار ببینمت...
ستاره ای درخشید، ولی کودک توجهی نکرد؛
کودک فریاد زد: خدایا به من معجزه ای نشان بده!
یک زندگی متولد شد...
اما باز کودک نفهمید
کودک به آرامی گریست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 13:58 توسط یه رهگذر مث شما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دستانم بوی گل می داد .
به جرم چيدن گل مرا گرفتند . اما هيچ کس فکر نکرد ، شايد گلی کاشته باشم ! |
|
RSS
|